اولین روز مهدکودک
این هفته اولین روز مهد رفتن رو تجربه کردی دوشنبه رو مرخصی گرفتم تا اولین روز مهدکودک رفتن رو همراهت باشم پرستارت "خاله فرحناز" هم با ما بود ،با ساق و زیر سرافونی سفید و یه سرافون کوتاه خاکستری واقعا زیبا شده بودی وقتی وارد مهد شدی کلاست رو شناختی چون موقع ثبت نام اونجا رو دیده بودی و بدو بدو وارد کلاس شدی و من دلشوره عجیبی داشتم. نیم ساعت بازی کردی و اصلا سراغ منو نگرفتی و من هم حسابی با خانم بادلی از همه چیز و همه جا صحبت کردم اما بعد پرستارت علی رغم مخالفت من اومد تا یه نگاهی تو کلاس بندازه و تو هم وقتی اونو دیدی شروع به گریه کردن کردی و دیگه حاضر نشدی اونجا بمونی
روز سه شنبه با پرستارت رفتی مهد و بعد از یه کم بازی کردن از کلاست خارج شدی و به جاهای مختلف مهد سرک کشیدی البته این خلاف مقررات اونجا بود اما چون تازه وارد بودی اجازه دادن تا کم کم به اونجا عادت کنی اما روز چهارشنبه رفتی توکلاست و اصلا از اونجا خارج نشدی و سراغ پرستارت رو هم نگرفتی و موقع اومدن هم اصلا دلت نمی خواست بیای خونه و این منو خوشحال می کنه و نشون میده که کم کم داری خودت رو با شرایط جدیدت تطبیق می دی . از این که نمی تونم خودم تو رو به مهد ببرم ناراحتم، سر کار وقتی می دونم داری میری مهد حس عجیبی دارم و نمی دونم اونجا داری چه شرایطی رو تجربه می کنی اما دلم می خواد دخترم قوی و محکم باشه و بتونه مشکلاتش رو خودش حل کنه


اولین روز مهدکودک
